روز بارونی


 

آخرین بروز رسانی..28 بهمن 1386...

از سرعت گذشت روزها وحشت میکنم...از اینکه چند وقت فارسی ننوشتم...از اینکه چقدر در کار کار کار خفه شدم...الان چندین وقته که فقط خسته ام..در حین تمام کارها و هیجان ها و...

سفر کوتاه طولانی بود سفر ژنو...آدم هایی رو دیدم که هرگز از یادم نمیرن..جاهای زیبا و بسیار متفاوتی دیدم....ولی 3 هفته بیخوابی و کم خوابی...الان در مینیمم انرژی ام هستم....

دلم میخواد آروم و دور از هر سر و صدا و شلوغی باشم...تنها باشم .. برای خودم باشم... شاید عصبانیت بی دلیلم مخوابه و دوباره روح و دلم آروم بشه....

 

من به دوردست ترین قله های معلق در آسمان مه گرفته مینگرم

و درختان اسکلت مانند که در

                                   برف بهار مبهوت یخ زده اند.

نیم رخ آدمی در ناباوری مهربانی

                                      لگدمال شد

و فردا و فردا و فردا

                        و بندهایی که باز نخواهد شد.

                                                                          Apr 21


قاصدک

 

دیشب جلسه ای بودم که خدامو از من گرفت...چقدر پر از نمیدانم ام...و چقدر سبک...چقدر تمام حرفها آشنا بودند و چقدر سنگین...آخر میبینی چه همه تناقض!کلمات سنگین سبکم میکنند!

هر آنچه که میپنداشتم از خدا میدانم و میفهمم باد هوا شد...چه که باید میشد..که خدا نبود. من بودم...

چقدر زیبا بود آن تعبیر از "عبادت محسنین"..احسان یعنی آنکه خدا را عبادت کنی چنانکه گویی او را میبینی و اگر تو او را نبینی او تو را میبیند(شیخ قشیری)...آه...یعنی آگاهی محض..یعنی حضور دائم... و این یعنی احسان..یعنی در هر نفست خدا هست و تو میفهمی....

"و کامل کسی است که حیرتش عظیم باشد و حسرتش دائم.به مقصودش نرسد که معبودش را نداند..."(شیخ ابن عربی).....و حالا میفهمم چرا محمد(ص) میگوید خدا یا حیرتم را بیشتر کن...

 


قاصدک

 

آه...
می پنداری آسان است؟در میانه بودن...در دست داشتن نور و به دنبال نور دویدن؟..باور تمام آنچه برای بسیاری در یکجا جمع نمی شود..و نگاه های حیران بقیه را به دوش کشیدن...
آه...
خوشا به حال آنانی که جواب هر سوالی را در آستین دارندو درد ندانستن را هرگز نمیچشند...
خوشا به حال آنانی که فکر نمیکنند...
حوشا به حال آنانی که تنها چیزهای واقعی برایشان دیدنی است..
خوشا به حال آنانی که هر چه دارند را سفت چسبیده اند...
خوشا به حال آنانی که جسارت ندارند..دغدغه ندارند...سوال ندارند..شک ندارند...

آه آه آه آه آه آه....
چه بگویم...چگونه بگویم...به که بگویم....


در برای تو بودن..در تسلیم تو بودن...در تنها به روی تو بودن..تنها تو را خواستن ..به بزرگترین آزادی ها رسیده ام...خدایا به تو پناه میبرم از جهل و نادانی..به تو پناه میبرم از ظلمت و تاریکی تعصب و غرور...
خدایا بر دلم آتشی است که جز تو قرارم نیست...
آه خدایا محمد چه میکشید...علی چه میکشید....کسی بر درد زنده بودن آنها نمیگرید...همگان بر درد مردن و آسودن آنان گریانند..عبثا...که درد زیستنشان از مرگشان هزاران برابر گران تر است...


.."ولقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون...
فسبح بحمد ربك وكن من الساجدين...
واعبد ربك حتي ياتيك اليقين"


ببار باران و تمام مرا با خود بشور...



قاصدک

 

دیگر بس است
                  ترانه دیگر بس است
                                         و پرواز کلمات در قفسی که راه به جایی ندارد.
پنجره ها بسته اند
                   و نور حتی به خواب آدمها هم گریزی نمیزند.
دلم گرفته
        از تمام آرزوهایی که ندارم
                             از عمق فاصله هایی که درکشان نمیکنم.
دستم را بگیر...

قاصدک

 

باید بخوابم...صبح باید زود برم...فقط خواستم بگم برام دعا کنید...آروم ترم...میخوام بگم لذت بردم...هر چقدر بیشتر کار کردم بیشتر لذت بردم...ولی خوب خسته هم شدم زیاد...برام دعا کنید...میدونین حتی حس اینکه کسایی هستن که به فکرمن و نوشته هامو میخونن آرومم میکنه...تنهایی سخته..دور بودن از تمام کسایی که میتونی پیششون اخمو باشی و گلایه کنی سخته...همیشه قیافه ی آروم و محکم و قوی داشتن سخته...همیشه در اوج خستگی خسته نبودن سخته.....
مرسی که هستین....
حس حضورتون گرمم میکنه...
 چقدر حرف برا نگفتن دارم....خدا....

قاصدک

 

First,the only reason that i am writing in english is that i don't have a farsi font here,and i really needed to write...i will write or cry...and i can't cry ...so i write
but i don't wana write i wana cry...
why is this all happening..when you just need a small small spot just to be you and you alone...everywhere is just crazy...i am sad and even if the whole world gathers and says that i am stupid i ll be still sad.i tried so hard, ...i just wana talk to somebody who doesn't tell me i shouldn't be sad...i don't.xxxx

between these two lines was a huge gap...sometimes crying makes life a lot easier..i wana go home...have a good long sleep...read the newest book of Khaled Hosseini(the writer of Kite Rider-BADBADAK BAAZ)and watch the funny movie that mohamad was talking about...and the rest is all yours god....till here it was mine...sorry really sorry about the end..i really tried hard..i really did my best...i just don't want you to be disappointed with me....but thanks about every thing..i saw so many things in myself..the thing that i was forgetting about...i worked hard...and the rest is yours...thanks .


قاصدک

 

سلام...

نمیدونم بعد از چند وقت اینجام...گذر زمان رو گم کردم...نظری در باره ی روزها و شبهایی که میگذره ندارم...و حتی نمیدونم چقدر سریع داره میگذره...و یکهو فقط میبینم که بالای یادداشتهام  Oct شد Nov ...عجیبه...حتی احساس خستگی هم نمی کنم...شاید به این خاطر که الان مدتهاست که فقط خسته ام....ولی شادابم..و پر انرژی...خودم هم نمیدونم که این همه تناقض چه جوری با هم تو من جمع میشه...

بعضی وقتها در عجب میمونم که آیا چیزی زیباتر و قدرتمند تر از موسیقی بشر تونسته خلق   کنه؟...لحظه هایی که آدم رو به اوج میبرند....و هیچ وقت نمیخوای تموم بشه..و پایین بیایی..

پاییز داره تموم میشه...پاییز پشت شیشه های اتوبوس خیلی قشنگ بود..تمام درختهای راه رو میشناختم...تغییر رنگ همشون رو خوب حس میکردم...و خیسی قطره قطره ی بارون رو تنشون رو می فهمیدم...

لخظه هایی تنهایی تو اتوبوسم رو خیلی دوست دارم....

چقدر بودن کنار تو لذتبخش و زیباست...چقدر آرومم میکنه اینکه میدونم تو منتظرم هستی...اینکه وقتی صدای کیفم رو بشنوی زود درو برام باز میکنی...اینکه دلم برات تنگ میشه...

دیشب چه حس غریبگی تلخی داشتم..چقدر عجیب بود..هم میخواست باشم..و هم نباشم..و هر دو این حسها بقدری در آن واحد قوی بودند که....هیچ حس آشنایی نمیکردم...و آشنا بود...چقدر زیر بارون بودن نجاتم داد....چقدرآروم بود...چقدر آشنا بود..چه آروم شست و برد تمام اون چیزهایی که نمیشاختمشون...تمام اون حس غریبگی رو...انگار مثل نزدیکترین بودن من منو در آغوش گرفت و با اشکهای آرومش تمام ناخالصی ها رو شست و برد....

عاشق سوره ی فجر شدم...و الفجر..و لیال العشر..خدایا کی منو اونجوری صدا میکنی؟...


قاصدک



 

این شعرو امروز تو اتوبوس نوشتم...این تنهایی هایی رو که هر روز تو اتوبوس دارم..ساعتهایی که میتونم اول صبح قبل از شرع یه روز پر کار و سخت یا دم غروب بعد از خستگی یه روز که خوب کار کردم،بشینم و زیر این بارون ابدی تمام خودم،فکرهام،خستگی هام،دلتنگی هام خیس خیس بشن....میدونم که این روزها دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه...این زیبایی بی نظیر پاییز..که آرومترین و زیباترین بودن من با خودش آورده...این زنده بودنی که تو همه چی حس میکنم ..کلمات به ذهنم نمی آن...خسته ام..روزهای سخت کار کردن من،دوستتون دارم...

هنگامی که به تمام آدمها دست تکان میدهم

تو را دوست دارم،

هنگامی که از کنار هر کودک با لبخندی زیبا رد میشوم

تو را صدا میکنم،

و هنگامی که کوچکترین نجوای عالم

مرا در غوغایی بی نهایت به اوج میبرد

به تو نگاه میکنم.

هنگامی که غرق در سکوت

پر از نیایش میشوم،

وهنکامی که هزار رنگ درختان به رویم آواز میخوانند،

و باد سرد پاییز در گوشم زمزمه میکند،

به تو میگویم:

سلام. , 16 Oct

 


قاصدک

 

مثل همیشه باید بروم...

فقط خدایا میخوام بگم از ته دلم دوست دارم...چقدر زیبایی...چقدر بی نهایتی...هنوز هم بعد از دو روز اون صحنه ها از جلوی چشام نرفته...اون بینهایت اوج و پهناوری کوهها..اون حجم رنگ که در ذهن من جا نمیشه....و این آرامشی که دارم...این حضور تو که در تک تک کائنات حس میکنم...خدایا وفتی میگم تو ذهنم جا نمی شه یعنی واقعا نمیشه...وقتی از یه طرف اوج زیبایی رو توی ریزترین و کوچیکترین حدی که قدرت بشر بهش رسیده میبینم...و بعد عظمت و زیبایی تمام هر اون چه که هست......میخوای دیوونم کنی،فهمیدم....بی نهایتی...(الان میفهمم چرا اون همه بینهایت تو field theory ظاهر میشه!!)

خدایا تمام فدرتی که ندارم رو به من بده...


قاصدک

 

آرومم ولی از آروم بودنم آروم نیستم...نمی دونم ...خیلی زور زدم...تمام تلاشم...ولی احساس می کنم حداقل برای زمان کوتاهی یادم رفت چرا...فقط میخواستم تمام تلاشم رو بکنم که بشه...شد..ولی..

امروز وقتی درختا رو میدیدم که چقدر چقدر چقدر بینهایت زیبا بودن گریه ام گرفت..نمیدونم.. احساس کردم تو کارام اون یه چیز بالاتری که همیشه بوده نبود...نمیدونم..دلم آزادی میخواست...خدا می خواست...اره...دلم احساس آرامشی رو میخواست که وقتی اون هست دارم....خدایا قرار نبود کار زیاد منو از تو بذاره...قرار بود..بیشتر ببینمت...خدایا تمام نا خالصی ها رو ازم بگیر...خدایا اخلاص اخلاص..

خدایا پاییزت بینهایته....خدایا ..برای خودت...

الان آرومم..برای تو...


قاصدک